آنگاه هرمزان خود را به شوشتر رسانيد و در آنجا اردو زد و براي اينكه اگر محاصره اي پيش آيد به زحمت نيفتد، آذوقه بسيار جمع كرد و كساني را به شهرهاي اطراف فرستاد تا نيروي لازم را فراهم آورند. ابوموسي نيز چون از اين اقدام آگاه گرديد، نامه به عمر نوشت و از آنچه اتفاق افتاده بود او را آگاه كرد. عمر به عماربن ياسر كه او را به جاي سعد به حاكميت كوفه گمارده بود، نوشت تا با نيمي از سپاه خويش به ابوموسي بپيوندند. «چون سپاه ابوموسي به شوشتر نزديك شد، هرمزان دستور داد تا خارهاي آهنين سه پهلو ساخته و بر سر راه لشكر اسلام پاشيدند قشون كه بي درنگ اسب می‌‌رانند به آن حوالي كه رسيدند، خارها به دست و پاي اسبان نشست و مدتي متحير بودند.» پس از اينكه شوشتر توسط سپاهيان اسلام محاصره گرديد و اين محاصره به طول انجاميد، هرمزان از شهر بيرون تاخت و شجاعان و بزرگان و شاهزادگان فارس حمله را آغاز كردند و جنگي سخت بين دو سپاه شروع شد، بطوري كه «تعداد زيادي از سپاه مسلمانان كشته شدند و مجزاه بن ثور و براءبن مالك از جمله كساني بودند كه هرمزان شخصا آنها را كشته بود.» در اين نبرد از ايرانيان هم عده ای كشته شد و ششصد تن نيز اسير شدند كه ابوموسي آنها را پيش آورد و گردن زد.

مسلمانان ۱۸ ماه بر دروازه شوشتر ماندند و پارسيان را همچنان در محاصره داشتند و نزديك بود كه لشكريان عرب خسته شوند و دست از كار بكشند، تا اينكه يك روز مردي از بزرگان شوشتر بطور پنهاني از شهر بيرون آمد و نزد ابوموسي رفت و گفت اگر مرا به جان و مال و فرزند زينهار باشد، در گرفتن شهر تو را ياري كنم. ابوموسي او را زنهار داد. آن مرد كه سينه يا سيه نام داشت، گفت بايد نخست مردي از لشكريان خويش با من بفرستي تا او را به درون شهر برم و همه جا را به او نشان بدهم. مردي از بني شيبان بنام اشرس بن عوف با سينه از راه پنهان وارد شهر شد. سينه او را به خانه برد و عبايي بر او پوشيد و گفت اكنون بايد با من از خانه بيرون آيي و چنان وانمود كني، كه گويي يكي از چاكران من هستي. مرد چنان كرد و سينه او را در شهر گردانيد. حتي يك بار بر در كاخ هرمزان گذشتند و هرمزان را با تني چند از سرداران خود ديدند كه خادمان شمعي پيش روي آنها گرفته بودند. پس از آنكه شهر را گشتند، سينه، و اشرس را از همان راه زير زميني بيرون برد و پيش ابوموسي اشعري رفتند و اشرس آنچه ديده بود به او گفت و افزود كه دويست مرد را همراه من بفرست تا نگهبانان دروازه را بكشم و دروازه را بگشايم و تو با سپاه به ما بپيوندي. ابوموسي پس از شنيدن سخنان اشرس دستور داد دويست مرد همراه اشرس و سينه از همان راه زير زميني درون شهر رفتند ، خود را به دروازة شهر رسانده، نگهبانان را كشتند و دروازه را گشودند. «ابن اثير در اين باره می‌‌نويسد: چون عده اي به درون شهر شدند، در آنجا تكبير گفتند و مسلمانان نيز از بيرون بانگ بر آوردند و درها را گشودند. مسلمانان هر پيكارمندي را در خواب از پاي در آوردند و شهر را تسخير نمودند.» صاحب تذكره نيز می‌‌گويد : «آن شهر ارم مانند، لگد كوب سم ستوران غازيان گرديد.» و اما در اين گير و دار، هرمزان كه طعمة خيانت يكي از هموطنان خويش شده بود، با عده اي از ياران خود در قلعه اي كه درون شهر بود ﴿قلعة سلاسل﴾ پناه گرفت و ابوموسي نيز وي را در قلعه به محاصره انداخت، تا توشه و آذوقة او تمام شود. هرمزان به مسلمانان گفت هر چه می‌‌خواهيد بكنيد، من يكصد تير همراه خود دارم و به خدایم اهورا قسم تا يك تير داشته باشم به من دست نمی‌يابيد و تير من خطا نمی‌رود. هرمزان پس از نبردی نابرابر به دست مسلمانان اسیر گشت و به نزد عمر فرستاده شد. آمده است: چون هرمزان را به نزد عمر بردند، عمر خواست او را بكشد. ولي در اين هنگام، هرمزان آب خواست و چون به او آب دادند از عمر خواست، تا آن آب را ننوشيده، او را نكشند. عمر پذيرفت، هرمزان آب را به زمين ريخت. عمر گفت: بار ديگر برايش آبي بياوريد. هرمزان گفت: مرا امان دادي. عمر گفت : دروغ می‌‌گويي. انس بن مالك به ميان آمد و گفت : راست می‌‌گويد اي سرور خداگرايان، تو او را امان دادي. اطرافيان نيز گفته هرمز را تصديق كردند. در اين هنگام عمر رو به هرمزان كرد و گفت: مرا فريفتي، بايد اسلام آوري وگرنه تو را می‌‌كشم. پس هرمزان به اجبار اسلام آورد، در مدينه اقامت گزيد. تا اينكه فیروزان (يكي از اسراي ایرانی) به سال 23  هجری در یک فرصت مناسب « عمر » خلیفه اعراب را  که دستور تجاوز به خاک پاک ایران را صادر کرده بود ( به عنوان یک متجاوز) به خونخواهی یزدگرد سوم ، رستم فرخ زاد ، زنان و دختران ایرانی که توسط اعراب متجاوز به بردگی گرفته شده بودند و به مهرزاد بومش ایران ، با خنجری دو دم از پای در آورد. عبیدالله عمر( پسر عمر) به بهانه اينكه اين امر به تحريك هرمزان بوده است وي را به قتل رساند.

منبع:http://farshidh.blogfa.com